أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

280

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

صد و پنجاه روز [ 69 الف ] پيرامن آب همىگرديد « 1 » ، نوح نگاه كرد ابليس را ديد در زاويهء كشتى نشسته « 2 » ، سر فروبرده . گفت : اى لعين « 3 » بىفرمان « 4 » من چرا آمدى در كشتى ؟ گفت . يا نبىاللّه بىدستور نيامدم بفرمان تو آمدم « 5 » . گفت : من ترا فرمان كى دادم ؟ گفت : چون « 6 » خر را گفتى يا لعين درآى « 7 » ، آن خر لعين نبود كى بىگناه بود ، نام او را « 8 » مجاز بود و مرا « 9 » حقيقت بود « 10 » ، من پنداشتم كى مرا مىگويى درآى « 11 » ، در « 12 » آمدم . نوح گفت او را بدر كشيد ، در ساعت جبرئيل امين از حضرت رب العالمين درآمد و گفت « 13 » : يا نوح هر چند كى دشمن است ، او را بدر مكن كى به گمان نيكو درآمده است ، پنداشت كى او را خواندى « 14 » . نوح گفت : بار خدايا دشمن با دوست در يك خانه چون باشد « 15 » ؟ گفت : آن‌كس كى دشمن را بدوست « 16 » گمارد ، تواند « 17 » كى او را در يك‌خانه « 18 » از آفت دشمن نگاه دارد . لطيفه : ابليس بنوح گمان دعوت برد ، مؤمن به حق گمان رحمت برد . گمان ابليس بنوح وفا شد « 19 » ، گمان مؤمن به حق كى خطا شود . « انا عند ظنّ عبدى بى الى - الخيرات . « 20 » » پس بعد صد و پنجاه روز ، كشتى بر كوه « 21 » جودى قرار گرفت . نوح با هشتاد كس : چهل زن و چهل مرد « 22 » بدر آمدند ، و ديهى بنا كردند و آن ديه را قريهء ثمانين « 23 » نام كردند « 24 » .

--> ( 1 ) - مىگرديد ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - + بىدستورى در حرم ( 4 ) - « بىفرمان » ندارد ( 5 ) - « بفرمان تو آمدم » ندارد ( 6 ) - تو ( 7 ) - « درآى » ندارد ( 8 ) - « او را » ندارد ( 9 ) - او را ( 10 ) - + ما را ( 11 ) - « درآى » ندارد ( 12 ) - اندر كشتى ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - خوانده‌اى ( 15 ) - باشند ( 16 ) - بر دوست ( 17 ) - در متن : تواند كردن ( 18 ) - « در يك‌خانه » ندارد ( 19 ) - مى وفا شد ( 20 ) - « الى الخيرات » ندارد ( 21 ) - ندارد ( 22 ) - + از كشتى ( 23 ) - قرية الثمانين ( 24 ) - كرد